تاريخچه الكتريسيته
ميتوان ترقي و پيشرفت علم را به نمو درختي
تشبيه كرد كه شاخههايي از آن ميرويند و يكي پس از ديگري
توسعه مييابند. مي توانيم ترقي را در عين حال به يك
مسابقة آزمايشي اسب دواني تشبيه كنيم كه طي آن علوم مختلف
بر حسب نقشي كه دارند با سرعت هاي متفاوت پيشرفت ميكنند.
دوندة رياضيات پيش از ديگران به حركت آمد و
با قدمهاي بلند جلو ميرفت. از آن پس نوبت نجوم بود كه در
نزديكي آن راه ميپيمود. خيلي دورتر از آنها دوندة فيزيك
حركت ميكرد و هر چه از عهدهاش برميآمد انجام ميداد اما
حدت و حرارت آن چندان زياد نبود، چنانكه در انتهاي اين
دسته قرار داشت. چراغ قرمز سهم دوندة حياتشناسي بود كه
نفس زنان به فاصلة بعيد از آنها راه ميپيمود. در حدود سال
1600 ناظم اسبدواني رقيب جديدي به ميدان فرستاد.
تماشاچيان وقتي كه اين دوندة جديد ضعيف و حقير و رنجور را
مشاهده كردند نتوانستند از خندة مسخره آميز خودداري كنند.
در واقع نيز مدت دو قرن تمام اين دوندة جديد بوضع رقتآوري
سينه بر زمين ميماليد و ميخزيد اما از ابتداي سال 1800
يك حادثة باور نكردني اتفاق افتاد: ناگهان غيرت و حرارتي
در اين تازه وارد پيدا شد و خود را وارد در سلسله كرد از
حياتشناسي جلو افتاد و سپس از فيزيك نيز تجاوز كرد و به
ابتداي سلسله رسيد و دوش به دوش رياضيات و نجوم شروع به
پيشرفت كرد.
نميدانم تا بحال گفتهام كه نام اين دوندة
تازه وارد الكتريسيته بوده است؟
الكتريسيته جزو «مد» ميشود!
تاريخ علمي الكتريسيته مربوط به دوران آمپر
و فاراده است. اما دوران ماقبل تاريخ آن كه از ابتداي 1600
شروع ميشود.
اول بار به سال 1600 در انگلستان كتابي
بنام «دربارة مغناطيس»
De Magnete
انتشار يافت كه مؤلف آن ويليام گيلبرت
William Gilbert
(1603-1540) طبيب ملكة اليزابت بود. شايد اين شخص لياقت آن
را داشته باشد كه در رديف فرانسيس بيكون و
كوپرنيك و كپلر يعني در رديف مردماني قرار گيرد
كه مقدمات تحول دانش گاليلهاي و دكارتي را آماده ساختند
زيرا در همان سالي كه ديوان تفتيش عقايد ژيوردانوبرونو
را آتش ميزد گيلبرت تجارب دقيقي دربارة خاصيت جاذبة كهربا
انجام ميداد و توانست اين خاصيت را به كمك عقربهاي كه بر
روي محوري قرار گرفته بود كشف كند. تجربه كننده داراي فكر
بديعي بود و جاي تأسف است كه وي براي تهية الكتريسيته طرقي
به دست نداد كه از طرق بدوي قديمي مبني بر مالش يك قطعه
كهربا يا يك ميله شيشهاي بهتر باشد. اين فكر عالي از آن
شهردار ماگدبورگ يعني اوتودوگريك است.
اوتودوگريك چنين انديشيد كه بايد ماشيني
تهيه كرد كه بمحض مصرف الكتريسيته، از نو توليد الكتريسيته
كند و آن را تهيه كرد (1671).
اين ماشين يك گلولة گوگردي بود كه روي
محوري آهني قرار داشت. هنگامي كه گلوگه را با يك دست
ميچرخاندند و دست ديگر را با آن تماس ميدادند گلوله
داراي الكتريسيته ميشد و ميتوانست پَر مرغ يا خوردههاي
كاغذ را به سوي خود جذب كند. مخترع مزبور مشاهده كرد كه
چون پر مرغي با كرة مزبور تماس يابد به وسيله آن دفع
ميشود و با آنكه نتوانست علت اين موضوع را بيان كند اما
كشفي كه شد بسيار مهم بود: دو جسم كه داراي يك نوع
الكتريسيتة مثبت يا منفي باشند يكديگر را دفع ميكنند.
استيفن گري
Stephen Gray
(1736-1670) اين كشف بزرگ را با قدم مهمي پيشرفت بسيار
داد. اين شخص هنگاميكه سؤال زير را پيش خود مطرح ميكرد يك
لولة شيشةاي را مالش مي داد. سؤال اين بود:
اگر من دو انتهاي لوله را بوسيلة دو
چوبپنبه مسدود كنم باز هم لولة مزبور داراي الكتريسيته
خواهد شد؟ و ملاحظه كرد كه در اين حال نيز نه تنها لوله
داراي الكتريسيته ميشود بلكه دو چوبپنبة مزبور نيز پرها
را بسوي خود جذب ميكنند. با خود گفت: چنين باشد، اما اگر
قطعة چوبي نيز به انتهاي يكي از دو چوبپنبه متصل كنم چه
ميشود؟ پس قطعهاي از چوب داخل چوبپنبه كرد و در انتهاي
آن گلولهاي از عاج قرار داد و ملاحظه كرد كه هم چوب و هم
گلولة عاج داراي الكتريسيته ميشوند. پس با خود گفت قطعاً
الكتريسيته از لوله وارد چوبپنبه و از آنجا وارد چوب و
سپس وارد گلوله ميشود. بنابراين ميتوانم آن را هر جا كه
لازم است ببرم. پس كوشش كنيم و آن را بوسيلة رشتهاي منتقل
نماييم. آنگاه به كمك دوست خود ويلر
Wheeler
نخ كتاني به لوله متصل كرد و سر ديگر آن را به گلولة عاج
وصل نمود و مجموعة آنها را بوسيلة يك نخ ابريشمي در هوا
نگاهداشت. كارها درست ميگذشت و باز هم گلوله قطعات كوچك
كاغذ را جذب ميكرد تا وقتي كه ناگهان نخ ابريشم قطع شد
ويلر گفت: عجبكاري شد، پس بهتر است يك سيم برنجي جاي آن
قرار دهيم براي اينكه فعلاً چيز ديگري مقدور نيست اما اين
بار دو جستجو كنندة مزبور با كمال تعجب ملاحظه كردند كه
ديگر گلوله داراي خاصيت الكتريكي نيست. گري در افكار عميقي
فرو رفت و چنين انديشيد:
چون با متصل كردن دستگاه به يك سيم فلزي
گلوله خاصيت الكتريكي خود را از دست داده است پس معلوم
ميشود كه الكتريسيتة آن از بين رفته است. به عبارت ديگر
«سيالة» الكتريكي در داخل سيم برنجي جريان مييابد و حال
آنكه نخ ابريشم از عبور آن جلوگيري مي كند، يعني فلز هادي
بسيار خوب الكتريسيته و ابريشم اينطور نيست. اين شخص براي
امتحان موضوع يك تجربه قاطع كرد به اين طريق كه كودكي را
به انتهاي يك طناب مويي كه هادي بسيار بدي است آويخت و چون
ميلهاي از شيشة الكتريسيتهدار را با آن نزديك ميكرد
ميتوانست مو و كرك بدن كودك را به كمك آن جذب كند.
تمام اين تجارب موجب شد كه فيزيكدان
فرانسوي دوفاي
Dufay
(1698-1739) رئيس باغ پادشاهي گوش خود را تيز كند و به
موضوع توجه نمايد و روزي كه در صدد تكرار آنها برآمد بنوبة
خود نمود عجيبي را ملاحظه كرد. اين شخص دو قطعه از يك جسم
صمغي بنام سندروس را با يكديگر مالش داد و در آنها
الكتريسيته بوجود آورد و با كمال تعجب مشاهده كرد كه اين
دو قطعه يكديگر را دفع ميكنند و حال آنكه هر يك گلولة
شيشهاي را كه داراي الكتريسيته است جذب مينمايند و بحد
اعلاي ممكن از اين نمود متعجب شد.
از اينجا معلوم ميشود كه الكتريسيتة
موجود در سندروس با الكتريسيتة شيشه فرق دارد زيرا يك قطعه
از سندروس قطعة ديگر را دفع ميكند و حال آنكه هر يك از
آنها شيشه را جذب ميكنند. بنابراين آنها را به ترتيب
الكتريسيتة مثبت و منفي يا الكتريسيتة صمغي و الكتريسيتة
شيشهاي ناميد. موضوع جديد عبارت بود از تشخيص مابين
الكتريسيتة مثبت و الكتريسيتة منفي و اين كشف جديد همراه
با اكتشافات اوتودوگريك و دوگري موجب پيشرفت بيشتري در
دانش جديد شد.
در واقع دانشمندان كمكم به اين موضوع
علاقمند ميشدند. فقط معتقد بودند كه طرز تهية اين سيالة
الكتريكي خيلي مشکل است: گلولهاي از گوگرد را به دوران در
آورد و دست را با آن تماس داد و يا مالش لولة شيشهاي
واقعاً روشهاي خشن و زمختي بود. در اين موقع چندين آلماني
روشهاي متفاوتي براي اصلاح آن پيشنهاد كردند: هائوزن
Hausen
(1743-1693) عقيده داشت كه بهتر است عمل حركت دادن گلوله
را به عوض دست به كمك دستگيره و قرقره و تسمهاي انجام
دهيم و وينكلر
Winckler
(1770-1703) پيشنهاد كرد كه بجاي مالش دادن دست با آن بهتر
است تشكچهاي از چرم كه پر از موي يال و دم اسب باشد در
آنجا قرار دهيم و پلانتا
Planta
در سال 1755 پيشنهاد كرد كه بجاي گلولة گوگردي صفحهاي از
شيشه بكار بريم. همة اينها مبدأ پيدايش ماشين هاي
الكتريسيتة ساكن شدند كه از آن به بعد به كمك آنها
ميتوانستند جرقههاي متصل الكتريسيته ايجاد كنند. اين
موضوع در آن هنگام شهرت عظيمي پيدا كرد و اطاقهاي فيزيك و
آزمايشگاهها كه در آنها آقايان اشراف با انجام دادن تجارب
فيزيكي تفريح ميكردند پر از ماشينهاي الكتريكي شد.
پريستلي
Priestley
در آن هنگام چنين نوشته بود:
«تجارب الكتريكي روشنترين و مطبوعترين
تجاربي است كه بوسيلة دانش فيزيك انجام ميگيرند.»
ديگر در اين هنگام به جذب كردن پر مرغ و
ذرات كاغذ اكتفا نميكردند بلكه ميتوانستند لولهاي را كه
در فشار كم از گاز پر شده بود روشن كنند و شخصي را كه روي
تكيهگاه عايقي قرار ميگرفت داراي الكتريسيته كنند و به
كمك او جرقه ايجاد نمايند. تجربه كنندة پرشوري طوطي خود را
داراي الكتريسيته كرد. رقابت مهمي پيش آمد كه چه شخصي
داراي قويترين ماشين الكتريكي ميباشد. ماشين دوك
دوشولن
Chaulnes
جرقهاي بطول شصت سانتيمتر ميداد اما يك ماشين انگليسي
توانست آن را بوسيلة يك جرقه شصت و پنج سانتيمتري مغلوب
كند. در سال 1745 خبر رسيد كه منبع قويتري بنام
بطريليد
Leyde
اختراع شده است. شور و علاقه عمومي از حد و حصر گذشت.
اين اختراع تقريباً در يك زمان و
مستقل از يكديگر بوسيلة يك نفر آلماني بنام
فون كلايست
(1700-1748)
رئيس شوراي مذهبي بومراني و يكنفر
هلندي بنام موسشن بروكMusschenbroek
(1761-1692) استاد دانشگاه ليد انجام
گرفت. هر دوي آنها تقريباً تجربة واحدي انجام دادند به اين
معني كه گيلاس آبي در دست گرفتند و ميخ بزرگي در آن وارد
كردند و آن را نزديك ماشين الكتريكي بزرگي آوردند و چون
خواستند با دست ديگر ميخ را بيرون بكشند ناگهان تكان بسيار
شديدي خوردند و ضربتي كه بر موسشن بروك وارد شد آنقدر
دردناك بود كه خود او براي رويمر اقرار كرد كه به ازاي
تمام طلاي موجود در جهان حاضر نيست بار ديگر اين تجربه را
اجرا كند. واضح است كه تمام دانشمندان علاقه داشتند كه اين
تجربه را تكرار كنند و جمعيت مردم نيز بطرف اطاقهاي فيزيك
روي آوردند تا بتوانند لرزش مرگ را حس كنند. آبه نوله
ديگر نميدانست در كدام مجلس حاضر شود، تمام پاريس
ميخواست خود را الكتريكي كند. نوله
راه حل آن را پيدا كرد: تمام دوستداران اين تجربه را در يك
رديف قرارداد و همگي آنها دست به دست هم دادند و دو نفر
طرفين اين صف دو قطب بطري ليد را در دست گرفتند و تمام اين
صف لرزش شديد را حس كردند و يكجا به هوا پريدند. هنگاميكه
آبة شجاع در قصر ورساي در حضور پادشاه گروهاني مركب از
دويست و چهل قراول را يكجا به جست و خيز درآورد شور و
هيجان عمومي به درجة سرسام رسيد.
طبيب فرانسوي گييوم لومونيه
Guillaume Le Monnier
(1799-1717)
در سال 1746 آن را براي محاسبة سرعت انتشار جريان
الكتريسيته مورد استفاده قرار داد و با خود گفت: تمام
افراد صف در يك موقع به هوا ميپرند و از اينجا معلوم
ميشود كه الكتريسيته مسافت مابين يكطرف تا طرف ديگر صف را
بلافاصله ميپيمايد و دو سال بعد فيزيكدان انگليسي
واتسون
Watson
(1787-1715) نتيجة مزبور را تأييد كرد و گفت: اگر انتشار
بلافاصله انجام نگيرد لااقل سرعت آن در حدودي است كه
ظاهراً دسترسي به آن امكان ندارد.
قبلاً از فرانكلين نام برديم، در واقع
آمريكا بوسيلة او اولين بار قدم در صحنة علوم گذاشت. اين
شخص فرزند مردي بود كه در زمان چارلز دوم از انگلستان
تبعيد شد. فرانكلين در سال 1706 در بوستون متولد شد. پدرش
از اينكه ميديد وي رفتار خوشي ندارد آزرده خاطر بود: در
واقع فرانكلين نميخواست مانند پدرش به شغل شمعدانسازي
بپردازد و در هفده سالگي عازم فيلادلفيا شد. در سال 1728
فرانكلين مدير چاپخانة بزرگي بود و ميخواست كمكم در
سياست نيز مداخله كند اما در يكي از ايام سال 1746 بر حسب
اتفاق در بعضي تجارب الكتريكي حضور يافت و بلافاصله از
كولينسون فيزيكدان لندني كه دوست او بود تقاضاي اسباب
و آلات الكتريكي كرد و اين شخص بهتر آن دانست كه يك لوله
شيشهاي را كه مستعملترين ماشينهاي الكتريكي آن زمان بود
با تمام وسايل بكار بردنش براي او بفرستد.
فرانكلين شخص مستبدي بود و معلومات علمي
فراواني نداشت بلکه روش دكارتي شك و يقين را با منتهاي دقت
بكار ميبرد و جز واقعيت قطعي را نميپذيرفت. بنابراين
تجارب سابق را از سر گرفت و آنها را دقيقتر انجام داد و
تجارب جديدي بر آنها افزود روزي با خود گفت: جرقة الكتريكي
يعني جرقة حاصل از باتري قوي كه مثلاً از بطري ليد تشكيل
يافته باشد شباهت بسيار به روشنايي تندر دارد:
نكند كه روشنايي برق نيز همان جرقة
الكتريكي باشد؟ قبلاً نيز وينكلر در سال 1746 و آبه نوله
اين فرض را پيش آورده و موارد شباهتي نيز يافته بودند از
قبيل رنگ جرقه، حركت آن روي خط شكسته «زيك زاگ»، صداي
تخليه و بالاخره نتايج خارق العادهاي كه گهگاه از صاعقه
حاصل ميشد مانند ذوب كردن تيغة فلزي كه مابين دو تيغة
شيشهاي قرار داشت و تبخير آب طلاي قاب چوبي بدون آنكه
بخود قاب صدمهاي برسد. تمام اين دلايل و بسياري ديگر را
فيزيكدان آمريكايي در نامهاي نوشت و در سال 1750 براي
كولينسون فرستاد و اضافه كرد: براي اينكه بتوانيم بطور قطع
به اين فكر جواب رد يا قبول دهيم بهترين وسيله آن است كه
برق را بوسيلهاي جذب كنيم.
مي گويي چطور؟ واضح است، بوسيلة يك تيغة فلزي نوك تيز كه
روي پاية عايقي نصب و در هوا بلند كنيم نتيجة مثبت وقتي
حاصل ميشود كه بتوانيم از اين تيغه جرقه ايجاد كنيم. فكر
بسيار استادانه و بديعي بود و فقط شخص فداكاري ميخواست كه
آن را به مرحلة اجرا درآورد. بوفون از دوست خود
توماس فرانسوا - داليبار
Thomas Francois
Dalibard
(1799-1703) كه نباتشناس بود پرسيد چرا شما اين كار را
نميكنيد؟ و شخص اخير اين پيشنهاد را پذيرفت و در املاك
خود در مارلي يك تيغة آهني به ارتفاع سيزده متر روي چهار
پايهاي نصب كرد. طوفان به جنگ با آن برخاست و در روز دهم
ماه مه سال 1752 دستگاه را تحت تأثير خود قرار داد. چون
داليبار حضور نداشت يكي از شاگردان او جايش را گرفت و به
مدد قطعه آهني كه بمنزلة دستگيره در داخل يك بطري قرار
گرفته بود توانست از تيغة فلزي مزبور جرقههاي طويل و پر
سروصدايي بدست آورد. كشيش مارلي نيز هوس كرد آتش آسمان را
از نزديك مشاهده كند و پيروان او نيز با وحشت تمام شاهد
اين منظر بودند.
اين تجربة بزرگ دليل قاطع بر تشابه صاعقه و
الكتريسيته بود و در تماي دنياي آن زمان سروصدا ايجاد كرد
و همة فيزيكدانهاي پر جرأت در صدد برآمدند آن را تكرار
كنند.
هشت روز پس از آن دلور در پاريس تجربه را
از سر گرفت و سپس نوبت لومونيه بود كه تجربه را در سن ژرمن
انجام دهد و حال آنكه در ماه دسامبر همان سال فرانكلين
سوداي بزرگتري در سر داشت. وي با خود گفت:
«چه لزومي دارد كه يك تيغه فلزي به هوا
بفرستيم؟ براي به دست آوردن الكتريسيتة طوفان بهتر است
بادبادك سادهاي روانه كنيم.»
بنابراين بوسيلة نخي كه به انتهاي نخ
ابريشمي ديگري بسته شده بود بادبادكي فرستاد و چون در آن
روز طوفان ملايمي وجود داشت تجربه كننده
فقط توانست جرقههاي كوچك و بيآزاري بدست آورد. يك قاضي
فرانسوي بنام ژاك دوروما
Jacques de
Romas
(1776-1713) كه از اين تجربه خبر نداشت بنوبة خود در ماه
ژوئن سال 1753 با نهايت احتياط تجربهاي انجام داد، به اين
ترتيب كه بادبادك را به ارتفاع صد و هشتاد و سه متر در فضا
فرستاد و به كمك آن توانستد برق واقعي بدست آورد كه
جرقههاي آن مانند گلولههاي تفنگ پر سروصدا بود. لازم به
تذكر نيست كه در مورد تجربه با اين تيغههاي آتش ميبايست
تا چه اندازه محتاط باشند؟ پروفسور روسي بنام ريشمان
اولين قرباني آن بود. اين شخص در اطاق كار خود در شهر سن
پطرزبورگ ميلهاي شبيه ميلة مارلي قرار داده بود كه از بام
خانه عبور و الكتريسيته هوا را جذب ميكرد. روزي كه طوفان
بزرگي بر پا بود دانشمند مزبور خيلي به ميله نزديك شد و
ناگهان برق عظيمي بوجود آمد و فيزيكدان بلافاصله هلاك
گرديد (1763).
شانزده سال بعد از آن تاريخ آكادمي پاريس
اصلاح قطب نما را به مسابقه گذاشت و واضح است كه قطبنماي
آن روزي همان قطب نماي بدوي زمان كريستوف كلمب نبود.
مغناطيس با دقت مورد مطالعه قرار گرفته و هالي توانسته بود
زاوية ميل و انحراف عقربة مغناطيسي را اندازه بگيرد. جايزة
آكادمي مابين فيزيكدان هلندي وان سويندي
Van
Swinden
و يك نفر فرانسوي از افسران صنف مهندس بنام شارل
اوگوستن كولن
Charles
–Augustin Coulomb
(1806-1736) تقسيم شد.
كولن در اكتشافات سال 1779 خود خواص عقربة
مغناطيسي را كه تحت تأثير ميدان مغناطيسي زمين قرار گرفته
باشد شرح داد و از آنجا چنين نتيجه گرفت كه بهترين راه
براي ساختمان قطبنما آن است كه عقربه را به انتهاي نخي
متصل سازند و آن را بحال بياويزند بطوريكه بتواند در هر
امتدادي كه ميخواهد ممتد شود.
اين نوع تعليق او را واداشت كه دربارة اين
مسئلة مطالعه كند و با خود گفت:، «من پيشنهاد كردهام كه
عقربه را به انتهاي نخي بياويزند، بسيار خوب اما بايد
مقاومت در مقابل تاب
Torsion
نخ را نيز در نظر گرفت و اين همان نيرويي است كه نخ بعد از
تاب برداشتن به كمك آن به وضع اول باز گشت ميكند.
بنابراين در صدد برآمد كه دربارة تاب انواع مختلف نخ و
اندازهگيري آنها مطالعه كند و اين مطالعات رهبر او بسوي
اكتشاف «ترازوي تابدار» گرديد كه در آن از اين مقاومت
استفاده ميكنند و نيروهاي بسيار كوچك را اندازه
ميگيرند.
کولن از سال 1785 تا سال 1789 حاصل
بررسيهاي خود را كه از مجموعة آنها اكتشاف يكي از
اساسيترين قوانين الكتريسيتة ساكن نتيجه گرديد منتشر
ساخت. كولن ثابت كرد كه قانون جاذبة نيوتني در مورد بار
الكتريكي نيز صحت دارد و جسمي كه داراي الكتريسيتة منفي
باشد با جسم ديگري كه داراي الكتريسيتة مثبت باشد يكديگر
را به نسبت مستقيم بار الكتريكي خود و نسبت معكوس مجذور
فاصله جذب ميكنند. اين قانون مبدأ پيدايش سلسلهاي از
اكتشافات بود كه كساني از قبيل گائوس، كوشي،
گرين، لامه در آن شركت كردند و فصل مهمي از
فيزيك رياضي را كه حتي امروز نيز مورد مطالعه است بوجود
آوردند.
پيل الكتريكي
تاريخ اين موضوع ما را به سال 1780 باز
ميگرداند. در اين زمان مجامع علمي هنوز دربارة الكتريسيته
مباحثه داشتند. والش
Walsh
ثابت كرده بود كه تكان و اضطراب حاصل از تماس با ماهي اژدر
از نوع لرزشهاي الكتريكي است و در سال 1773 ماهي مزبور را
تشريح كرد و عضو مولد الكتريسيته را يافت و چون در همان
سال هنتر
Hunter
عضو متشابهي در بدن يكي از انواع مار ماهي بنام
(Gymnote)
يافته بود اين فكر پيش آمد كه حيوانات ديگر نيز ميبايست
عضوي از اين قبيل داشته باشند ـ به چه دليل اين دو نوع
ماهي داراي اين امتياز هستند كه ميتوانند دشمنان خود را
بوسيلة الكتريسيته هلاك سازند؟ پس بياييم و در احوال ساير
حيوانات نيز مطالعه كنيم شايد به كشف الكتريسيتة حيواني
موفق گرديم. اين بود فكري كه براي لويي گالواني
Louis Galvani
(1798-1737) استاد تشريح در دانشگاه بولوني پيدا شد. روزي
از روزهاي سال 1780 كه قورباغهاي را پوست كنده دربارة آن
مطالعه ميكرد يكي از شاگردان او نيز ماشين الكتريكي را به
حركت درميآورد و هنگاميكه بوسيلة كارد جراحي اعصاب
قورباغه را لمس ميكرد ملاحظه نمود كه هر بار جرقهاي از
ماشين الكتريكي خارج ميشود پنجههاي قورباغه منقبض
ميگردد. با خود گفت: واقعاً داستان غريبي است. چطور است
موضوع را بوسيلة جرقههاي قويتر امتحان كنيم و حتي
جرقههاي رعد و برق را مورد استفاده قرار دهيم يعني
قورباغه را به برقگير بياويزيم. آنگاه ملاحظه كرد كه
هنگام عبور هر ابر باراني عمل انقباض صورت ميگيرد. بسيار
خوب اما وقتي كه هوا خوب بود چه ميشد؟ وي قورباغه را به
بالكون فلزي خانة خود آويخت ولي هيچ وقت تجربه درست
درنميآمد. يك شب كه از عدم حصول نتيجة قطعي بيحوصله شده
بود نعش قورباغه را از محلي كه آويخته بود با شدت جدا كرد
و اتفاق عجيبي افتاد! بر حسب تصادف گازانبر مسي كه قورباغه
را با آن گرفته بود با آهن بالكون تماس يافت و مشاهده كرد
كه بلافاصله در قورباغه تكاني از نوع همان تكانها كه
سابقاً نيز ديده بود ايجاد شد و اين بار ديگر نه ماشين
الكتريكي را متهم ساخت و نه طوفان را. اين اكتشاف در بيستم
سپتامبر 1786 بعمل آمد و گالواني دستها را به هم ماليد و
خيال كرد واقعاً الكتريسيتة حيواني را كشف كرده است. اما
صداي مخالفي برخاست:
ـ اينطور نيست، و اين سخن از
آلكساندرولتا
Alexandre
Volta
(1745-1827) استاد فيزيك دانشگاه پاوي بود كه گفت: خير،
اگر در اين عمل الكتريسيتهاي توليد شده است قورباغه مسؤول
آن نيست بلكه پيدايش اين الكتريسيته فقط نتيجة تماس
گازانبر مسي با بالكوني آهني است.
ـ گالواني جواب داد اگر اينطور است پس در
حق الكتريسيتة حيواني چه ميگويي.
ـ الكتريسيتة حيواني وجود ندارد: بلكه
الكتريسيتة بسيار كوتاه موجود است.
بحثي كه بعداً از اين مذاكره پيش آمد به
نفع گالواني نبود و گذشته از آن تقدير به او روي خوش نشان
نداد. هنگاميكه بناپارت جمهوري آن سوي آلپ را تشكيل داد
(1797) دانشمند مزبور حاضر نشد قسم وفاداري ياد كند.
بنابراين كرسي تدريس او را گرفتند و مجبور شد به نزد
برادرش فرار كند، اما جمهوري مزبور آنقدرها اهل سختگيري
نبود و با ملاحظة مقام علمي گالواني حاضر نشد كه كارش را
به او پس دهد فقط بشرط آنكه مراجعت كند. اما ديگر خيلي دير
شده بود گالواني مأيوس شد و بدبختي نيز او را سخت از پاي
درآورد و در سال 1798 در بولوني زندگي را بدرود گفت.
تقدير او چه اختلاف بزرگي با تقدير مساعد
ولتا داشت! اين شخص كه از هيجده سالگي با آبه نوله مكاتبه
ميكرد در بيست و نه سالگي به عنوان معلم مدرسة شبانه روزي
کوم معين شد و در آنجا اسباب و آلات مختلف الکتريکي
اختراع کرد از اينقرار: الكتروفور، الكتروسكوپ، آبسنج و
غيره. شهرتي كه از اين راه بدست آورد موجب شد كه در 1779
استاد فيزيك در دانشگاه پاوي گردد و در اين مقام جستجوهاي
گالواني را از سرگرفت و در صدد برآمد تا ثابت كند كه
قورباغه در توليد ناگهاني الكتريسيته دخالتي ندارد بلكه
عمل نتيجة برخورد و تماس دو فلز مختلف است. و با خود گفت:
راه اطمينان يافتن از موضوع آن است كه قورباغه را از تجربه
حذف كنيم. آنگاه در صدد برآمد به جاي دو فلز مزبور سكهاي
از نقره و قطعة مدوري از روي بكار برد. بعد از آن سلسلهاي
از قبيل گروههاي نقره و روي را مجتمع ساخت و آنها را
بوسيلة قطعاتي از پارچة پشمي كه با آ ب اسيددار آغشته شده
بود از هم جدا كرد و يک وسيله الكتريكي درست شد كه فقط
جرقه يا تخلية واحدي ايجاد نميكرد بلكه جرياني متصل همچون
سيلي كه در حال عبور باشد بوجود ميآورد.
ايجاد الكتروديناميك
ژان كريستيان اورستد
J.C.
Oersted
كه در 14 اوت 1777 در جزيرة لنژلان يكي از كوچكترين جزاير
كشور دانمارك متولد شد.
در سال 1800 رسماً دواساز شد و در همين سال
اكتشاف پيل ولتا انقلابي در تمام اروپا ايجاد كرد و
خوشبختانه اورستد توانست محلي پيدا كند و براي مدت پنج سال
در آلمان و فرانسه مسافرت نمايد و با اكتشافات جديد آشنا
شود. در سال 1806 كه به كشور خود بازگشت به سمت استاد
فيزيك در دانشگاه كوپنهاك انتخاب گرديد و حادثة
معجزهآسايي كه ميبايست موجب پيشرفت علم و دانش و صنعت
شود اتفاق افتاد.
اين حادثه در زمستان 1820-1819 به وقوع
پيوست. اورستد مشغول تدريس بود و پيل الكتريكي را به
شنوندگان خود نشان ميداد تا هنگامي كه دو قطب پيل را به
وسيلة سيمي به هم متصل كرد ملاحظه نمود كه عبور جريان درست
مصادف با هنگامي است كه عقربة قطبنماي واقع در زير سيم
انحراف پيدا ميكند. اين موضوع موجب حيرت او گرديد زيرا تا
آن هنگام دربارة روابط الكتريسيته با مغناطيس حتي حدسي هم
زده نشده بود. دانشمند مزبور بلافاصله دست به كار شد
اكتشاف خود را طي مقالهاي كه در 21 ژوئيه 1820 به زبان
لاتين نوشت، انتشار داد. اكتشافات وي در دست آمپر و آراگو
و فارادي به ابهت و عظمت بيمانندي رسيد و چون تا 9 مارس
1851 حيات داشت اولين فتوحات الكتروتكنيك را نيز ملاحظه
كرد.
آراگو پس از استحضار از کارهاي اورستد به
انجام