ارزشهاي جاويدان
هنر اسلامي
درباره ی پيدايش هنر اسلامي از عناصر قبلي
از قبيل منابع بيزانسي و ايراني و هند و مغولي مطالب
فراوان نگاشته شده است. لكن درباره نيرويي كه تمام اين
عناصر متباين را در تركيبي واحد جمع كرد، بسيار كم سخن
رفته است. هيچ كس نمي تواند وحدت هنر اسلامي را منكر شود؛
چه در زمان و چه در مكان؛ زيرا وجود اين وحدت بس آشكار و
بديهي است. چه انسان به مشاهده ي مسجد قرطبه بپردازد و چه
در مدرسه ي بزرگ سمرقند تأمل کند، چه مزار عارفي را در
مغرب ببيند و چه در تركستان چين، گويي يك نور فقط يك نور
در تمام اين آثار هنري متجلي است. پس بايد پرسيد خصلت و
ماهيت اين وحدت چيست؟
شريعت اسلام صور و سبك هاي خاصي از هنر را
تجويز نمي كند، بلكه قلمروهاي تجليات هنر را معين مي سازد
و حدود تعينات في نفسه خلاق نيست.
از سوي ديگر نسبت دادن اين وحدت به يك
«احساس ديني» چنانکه
خيلي ها گفته اند؛ حداقل، گمراه كننده است. هر
قدر
احساس قوي باشد هرگز نمي تواند دنيايي از اشكال و صور را
به صورتي هم آهنگ درآورد كه در عين حال غني و وزين، مستغرق
كننده و دقيق باشد. اتفاقي نيست كه وحدت و نظم هنر اسلامي
يادآور قوانيني است كه بر جواهر و بلورها حكم فرماست.
حقيقتي در بين است كه بدون شك مافوق صرف قوه ي احساس است،
قوه اي كه مبهم و همواره
در تغيير است. اين حقيقت را شهود عقلي كه ذاتاً در هنر
اسلامي موجود است مي ناميم و مقصود ما
از
«عقل» به معناي اصلي آن،
يعني نيرويي است بس
وسيع
تر از استدلال و فكر، نيروي كه مربوط به شهود حقايق ابدي
است. معناي عقل در معارف اسلامي نيز همين است. ايمان، كامل
نيست مگر اينكه، توسط عقل منور شده باشد، عقلي كه تنها
قادر به درك معني و نتايج توحيد است به همين نحو زيبايي
هنر اسلامي همواره از حكمت سرچشمه مي گيرد.
از آنجا كه علم تاريخ هنر، هنر اسلامي را
از طريق تجزيه و تحليل و تقليل دادن آن به شرايط و عوامل
تاريخي بررسي مي كند. آنچه در هنر جاويدان و مافوق زمان
است از
دسترس
چنين روشي به دور است در حاليكه يك هنر ديني مانند هنر
اسلامي، همواره شامل عاملي جاويدان و ابدي مي باشد. ممكن
است برخي اعتراض كنند كه همه ي هنرها از اشكال و صور تركيب
يافته و از آنجا كه صورت محدود است بالضروره محكوم به زمان
است و مانند تمام پديدارهاي تاريخي، صور بوجود آمده و
توسعه مي يابد و سپس انحطاط
يافته
و مي ميرد.
اين نظر فقط نيمي از حقيقت است. صورت گرچه
محدود و در نتيجه محكوم به زمان است، ممكن است حاكي از
حقيقتی
مافوق زمان بوده و جاويدان باشد و از اين جهت مافوق
شرايط تاريخي قرار گيرد، نه تنها در تكوين خود كه تا حدي
مربوط به ساحت معنوي است بلكه همچنين
اقلاً
تا حدي در حفظ و بقاي آن، از آنجا كه فقط
به علت ارزشهاي جاويدان بعضي از صور و اشكال است علي رغم
تمام تحولات و انقلاب هاي مادي و رواني يك عصر اين اشكال
باقي مي
ماند. معناي سنت
درست همين است وجز اين نيست.
از سوي ديگر علم تاريخ هنر، بيشتر معيارهاي
زيبايي شناسي خود را از هنر كلاسيك يونان و يا دوره ي بعد
از قرون وسطاي غرب اخذ كرده است. صرف نظر از تحولات اخير
آن، اين علم همواره فرد را خالق واقعي هنر شناخته است و در
نظر آن يک اثر «هنري» است، تا حدي كه نشانه خصوصيات يك فرد
را منعكس سازد. حال بايد توجه داشت كه از نظرگاه اسلامي
زيبايي اساساً تجلي حقيقت كلي است.
پس عجيب نيست اگر علم جديد در مقابل هنر
اسلامي عموماً
نظري منفي ابراز مي دارد چنين قضاوت هاي منفي در بسيار و
حتي شايد بتوان گفت اكثر كتب عالمانه درباره ي هنر اسلامي
ديده مي شود. اين قضاوت ها كم وبيش يكسان است گرچه داراي
درجات گوناگون مي باشد. خيلي اوقات خوانده مي شود كه هنر
اسلامي فقط در اين مراحل اوليه، هنگامي كه به وحدت بخشيدن
به ميراث هاي قبلي و تغيير دادن آن مي پرداخت،
خلاقيت داشت و سپس بيش از پيش به صورت تكراری اسلوب هاي
عادي استحجار يافت. اين امر ظاهراً آسان تر انجام شد
ازآنجا كه هنر اسلامي به دليل تحريم تصاوير مذهبي از يك
ساحت حياتي تر و عميق تر محروم شده بود. ما اين قضاوت ها
را به صورت افراطي آن تكريم كرده ايم با علم به اينكه كمتر
دانشمند
اروپايي تمام آنها را قابل قبول مي داند، لكن بهتر است
صريحاً
با اين قضاوت ها روبرو شويم زيرا نفس محدوديت اين نظرها به
ما كمك خواهد كرد تا حقيقتي را كه واقعاً مطابق با طبيعت و
خصلت هنر اسلامي است بيابيم.
از آخرين اين انتقادها كه درباره ي تحريم
تصوير مذهبي است آغاز كنيم. اين تحريم داراي دو جنبه است:
اول تكفير قرآني از هر گونه بت پرستي است كه از ديدگاه
عمومي اسلامي شامل ساختن هرگونه تصويري است از خداوند است
ازآنجا كه ذات الوهيت مافوق هر نوع توصيف و شرح است حتي به
صورت كلمات و الفاظ. از جانب ديگر حديث نبوي مي فرمايد كه
تقليد از خلقت خالق بصورت موجودات زنده و مخصوصاً تصوير
انسان مخالف ادب و حتي كفرآميز است. از اين دستور آخري در
همه جا و همه ي ادوار كاملاً
پيروي نشده است از آنجا بيشتر با نيت عمل سر و كار دارد تا
با خود فعل. مخصوصا در دنياي ايراني و هندي گفته شده است
كه تصويري كه ادعاي تقليد از موجود واقعي را نداشته و بلكه
اشاره اي به آن باشد مجاز است. اين يكي از دلايل سبك مخالف
با فريبندگي مينياتور ايراني و عدم سايه و دورنما درآن مي
باشد. لكن هيچ گاه مسجدي با تصاويري شبه بشري تزئين نيافته
است.
اگر بطور سطحي قضاوت كنيم شايد به وسوسه
افتيم كه نظر گاه اسلامي را به مكتب «پوريتانيسم» كه به
تمثيل ورمز (Symbol)
توجه نكرده و بنابراين همه گونه هنر ديني را يك نوع كذب و
دروغ مي داند تشبيه كنيم.
تمثيل مبتني بر تطابق بين مراتب مختلف وجود است. از آنجا
که وجود يکي است (الوجود واحد) آنچه داراي هستي است بايد
به اجبار به نحوي مبدأ سرمدي خود
را
جلوه گر سازد. اسلام به هيچ وجه اين حقيقت را نديده
نگرفته است بلكه اين حقيقت به لباس هزار نوع استعاره و
تمثيل در قرآن كريم بيان شده است:
«و ان من شيء الا يسبح بحمده»
به علت غفلت از جنبه ي مقدس خلقت نيست كه اسلام تصوير بشري
را تحريم كرده است. بلكه بر عكس به علت اين است که انسان
خليفه ي خداوند
بر روي زمين است (خليفه الله في الارض).
پيغمبر (ص) فرمود كه خداوند انسان را از
روي «صورت» خود خلق كرد
«خلق الله آدم علي صورته» صورت در اينجا به معناي شباهت
كيفي است زيرا انسان داراي قوايي است كه مظاهر هفت صفت
«شخصي» خداوند است يعني حيات و علم و اراده و قدرت و سمع و
بصر و كلام.
مقايسه اي بين نظر اسلامي و مسيحي درباره
تصوير انسان مطلب را روشن تر خواهد ساخت.
در پاسخ به «شمايل شكني» بيزانسي كه كم و
بيش تحت نفوذ اسلامي
قرار داشت هفتمين مجلس اسقف هاي مسيحي(Oecumenic
Council)
به كاربردن شمايل مذهبي را در مراسم آييني مسيحي با
اين برهان توجيه كرد: خداوند
در ذات خود غير قابل توصيف است ولي از آنجا كه كلام الهي
صورت انساني به خود گرفت، اين كلام صورت انساني را به صورت
اصل خود باز گردانيد و جمال الهي را وارد آن ساخت. پس در
تصوير صورت بشري حضرت مسيح (ع) هنر، انسان را از اسرار
حلول يادآور مي
سازد. بدون شك بين اين
نظر
و عقيده ي اسلامي اختلاف فاحش وجود دارد، لكن درعين حال هر
دو به يك اساس مشترك اشاره مي كند که آن صورت انساني به
عنوان تجلي گاه اسماء و صفات الهي است.
حائز اهميت است كه در اينجا تذكر دهيم كه
يكي از عميق ترين تعبيرهايي كه تا كنون از نظر مسيحي
درباره هنر شده است از عارف معروف شيخ اكبر محي الدين ابن
عربي است كه در فتوحات مكيه ی خود مي فرمايد: « مردم روم
(بيزانس) هنر نقاشي را به كمال خود رسانيدند زيرا براي
آنها طبيعت فرد (فردانيه) حضرت عيسي(ع) چنانکه در تصوير او
بيان شده است بهترين كمك به مشاهده ي وحدانيت حق است».
چنانكه اين گفتار نشان مي دهد ارزش تمثيلي و رمزي يك تصوير
في نفسه براي مسلمانان عارف و متفكر غير قابل فهم نيست
گرچه با پيروي از شريعت قرآن آنان همواره به كار بردن
تصاوير مذهبي را طرد كرده و بنابراين تنزيه را بر تشبيه
ترجيح مي دهند. از لحاظي مي توان گفت جنبه ي اول كه تنزيه
و تعالي خداوند باشد حتي خصلت انسان را به عنوان مرآت صفات
و اسماء الهي در خود جذب مي كند و در واقع هفت صفت كلي كه
صورت الهي آدم را تشكيل مي دهد يعني حيات و علم و اراده و
قدرت و سمع و بصر و كلام بيرون از هر نوع تجلي بشري است.
يك تصوير نه حيات دارد نه علم نه قدرت و نه هيچ چيز ديگر
از اين صفات.
تصوير، انسان را به حدود جسماني اش تقليل
مي دهد. گرچه اين صفات در انسان محدود است او بالقوه محل
حضور فيض الهي مي باشد چنانكه حديث قدسي مي فرمايد: من
گوشي خواهم بود كه با آن خواهد شنيد و چشمي كه با آن خواهد
ديد، و قس علي هذا (فاذا احببته كنت له سمعا و بصرا و
لسانا و يدا بي يسمع و بي يبصر و بي ينطق و بي يبطش). در
انسان حقيقتي وجود دارد كه هيچ نحوه ي بيان طبيعي نمي
تواند آشكارش سازد. قرآن کريم مي فرمايد:
« انا
عرضنا الامانه علي السموات و الارض و الجبال فابين ان
يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان»اين امانت در افراد عادي فقط بالقوه موجود
است و در انسان كامل، در انبياء و اولياء، فعليت مي يابد.
در اين افراد اين حقيقت حتي از درون آنان به سوي بيرون
فوران يافته، وجود جسماني آنها را منور مي سازد. با بيم از
اهانت به اين امانت الهي، هنر اسلامي از ايجاد تصوير
انبياء و رسل و اولياء همواره اكراه داشته است.
به جاي اصطلاح «شمايل شكني اسلامي» كه
معمولاً
در غرب به كار برده مي شود، ترجيح مي
دهيم
«فاقد شمايل بودن»
(aniconism)
اسلامي را به كار بريم از آنجا كه وجود نداشتن تصوير ديني
يا شمايل
(icon)
در اسلام فقط جنبه ي منفي ندارد بلکه داراي معاني مثبت
است. با حذف هرگونه تصوير بشري، اقلاً
در
قلمرو
دين، هنر اسلامي به انسان كمك مي كند تا كاملاً خودش باشد.
به جاي اينكه روح خود را به خارج از خود افكند انسان در
مركز وجودي خود باقي مي ماند، آنجا كه او در عين حال خليفه
و عبد خداوند است. هنر اسلامي بطور كلي
مي كوشد تا محيطي به وجود آورد كه در آن انسان بتواند وزن
و وقار فطري و اوليه ي خود را باز يابد و بنابراين از
هرگونه بت دوري مي ورزد حتي به معناي نسبي و موقت آن. هيچ
چيز نبايد حجاب بين انسان و حضور نامرئي خدواند قرار گيرد.
پس هنر اسلامي ايجاد يك نوع خلاء مي كند و
همه پريشاني ها و تمايلات شهواني دنيا را از ميان برمي
دارد و نظامي را جايگزين آن مي
سازد
كه مبين تعادل و آرامش و صلح است. از اين امر مي توان
فوراً به اهميت اساسي و مركزي معماري در هنر اسلامي پي
برد. گرچه پيغمبر(ص) فرمودند كه خداوند امت خود را مورد
عنايت قرار داده و تمام سطح زمين را جايگاه عبادت او قرار
داده است. معماري است كه در اماكن پر جمعيت بايد وضع صفا و
آرامش را كه همه جا و در طبيعت يافت مي شود از نو ايجاد
كند. اما زيبايي طبيعت بكر و دست نخورده كه بمثابه ي آثار
دست خالق و آيات قدرت اوست، آن نيز در سطح و مرتبه اي ديگر
توسط معماري به وجود مي آيد، در مرتبه اي كه به عقل بشري
نزديك تر و به همين جهت بنحوي محدود تر است. ولي به هر حال
از حكومت جابرانه ي شهوات فردي بري است.
در يك مسجد يك فرد مؤمن هيچگاه فقط يک ناظر
و شاهد نيست بلكه مي توان گفت او در خانه ي خود قرار دارد،
گرچه در اينجا خانه به معناي عادي آن نيست. هرگاه او توسط
وضو خود را تطهير كرده به اين نحو از تحولات و دگرگوني هاي
عرضي رهايي يافته باشد. وسپس به قرائت كلمات نازل شده قرآن
بپردازد، به نحوي رمزي به مقام حضرت آدم (ع) كه در مركز
جهان است باز مي گردد. بنابراين همه معمارهاي اسلامي مي
كوشيدند تا فضايي بوجود آورند كه كاملاً
متكي به خود است و همه جا در تمام «مقامات» خود كليه ي
صفات و كيفيات فضا را متجلي مي سازد. اين هدف توسط طريقي
آنچنان متفاوت مانند اتاقهاي افقي با ستون در مسجد قديمي
مدينه و گنبدهاي متحد المركز تركيه تحقق يافته است.
در داخل هيچ يك از اين فضاها انسان احساس
نمي كند كه به سوي جهتي خاص كشيده مي شود، نه به سوي جلو و
نه به سوي بالا. نيز هيچگاه به واسطه ي محدوديت هاي فضا
انسان خود را تحت فشار احساس نمي كند. به درستي گفته شده
است كه معماري مسجد فاقد هر گونه كشش بين زمين و آسمان
است.
يك تالار مستطيل كليساي مسيحي اساساً طريقي
است كه انسان خود را تحت فشار احساس نمي كند. به درستي
گفته شده است كه يك گنبد مسيحي يا به سوي آسمان صعود مي
كند و يا به سوي ميز عشاء رباني نزول مي كند. تمام معماري
يك كليسا فرد مؤمن را يادآور مي شود كه حضور الهي از عشاء
رباني كه بر روي ميز خاص آن قرار گرفته است فيضان مي يابد
مانند نوري كه در تاريكي مي درخشد.
مسجد داراي يك مركز از براي مراسم آييني
نيست، محراب فقط نشان دهنده ي جهت قبله است،
در حاليكه تمام نظام فضا آن چنان است كه حضور خداوند را در
جميع جهات و محيط بر انسان خاطر نشان مي سازد.
پس آموزنده است اگر مشاهده كنيم چگونه
معمار بزرگ ترك سينان، مبتني بر نقشه ي ساختمان اياصوفيه،
آن نقشه را بر طبق نظر اسلامي توسعه داد تا بالاخره در
مسجد سليميه در آدريانپل آن را به كمال رسانيد. گنبد بزرگ
اياصوفيه توسط دو نيمه گنبد نگاهداري شده و چند محراب طاق
دار
(apse)
درامتداد آن قرار دارد.
تمام فضاي داخلي در
جهت
محور مراسم آييني مسيحي كشيده شده و قسمت هاي گوناگون در
يكديگر دريك عظمت بي حد و حصر حل شده است. سينان گنبد اصلي
آدرنا را بر روي يك هشت گوش ساخت كه بر روي ديوار صاف در
جهات اصلي اربعه و محراب هاي طاقدار در
جهات
اريب قرار دارد. به اين نحو او يك نوع جواهري كه دقيقا
تراشيده شده است به وجود آورد كه كرانه هاي آن نه در حال
نوسان است و نه باريك است.
هنگامي كه معمارهاي اسلامي بعضي گنبدهاي
مسيحي را گرفته و توسعه مي دادند و بسياري از موارد نقشه ي
داخلي را تغيير مي دادند به اين سان كه طول آن تبديل به
عرض مي شد. در موارد متعدد علاوه بر اين تغييرات رواق هاي
مسجد سراسر فضاي اصلي را دربرمي گيرد و مانند رواق هايي
است كه قسمت وسيع مركز يك كليساي بزرگ را فرا مي گيرد در
جهتي خاص پيش نمي رود. رواق هاي مسجد حركت فضا را مسدود مي
سازد. بدون اينكه درآن مداخله كند و به اين نحو انسان را
به آرامش و سكون دعوت مي كند.
معمارهاي اسلامي توجه و علاقه زياد به شكل
رواق داشتند، و جاي
تعجب نيست كه كلمه روق يا رواق در عربي تقريباً مترادف با
زيبايي و موزون بودن و پاكي است. در هنر اروپايي فقط دو
نوع قوس وجود دارد:
قوس رومي كه ساده و منطقي و ثابت است و
آنچه قوس گوتيك مي نامند غير مستقيم از هنر اسلامي
اخذ شده است و داراي حركت صعودي است. لكن هنر اسلامي انواع
فراواني از اشكال قوس بوجود آورد که دو تاي آن بيشتر معروف
است: قوس ايراني به شكل تبرته يا حمال كشتي و قوس مغربي به
شكل يك نعل اسب با نقطه اي كه كم و بيش كشيده شده است.
هر دوي اين قوس ها دو صفت مذكور در فوق،
يعني آرامش ثابت و سبكي را، توأم مي سازد. قوس ايراني در
عين حال فراخ و موزون است و بدون كوشش و تقلا مانند شعله ي
يک مشعل نفتي كه از باد مصون باشد صعود مي كند. و اما قوس
مغربي كه عرض فوق العاده ي آن توسط يك چهار چوب مستطيل
تعديل مي شود تركيبي است از ثبات و وسعت. در آن يك نوع
تنفس بدون حركت وجود دارد و آن تصويري است از فضايي كه
توسط فيضان بركت الهي به سوي درون بسط می
يابد.
طبق كلام قرآن كريم «الم نشرح لك صدرك»
يك رواق ساده
كه طبق اندازه گيري هاي درست ساخته شده باشد اين اثر را
دارد كه فضا را از
يك واقعيت صرفاً كمي به يك واقعيت كيفي مبدل مي سازد. فضاي
كيفي صرفاً بعد و امتداد نيست بلكه به عنوان مرتبه اي
از وجود، در حال وجد، تجربه مي شود. معماري سنتي،
انسان را به مشاهده و شهود سوق مي دهد.
بين معماري يك مسجد و يك خانه ي شخصي
اسلامي در نقشه تفاوت وجود دارد لكن نه در سبك، از آنجا كه
درخانه ي اسلامي جايگاه نماز و نيايش وجود دارد و در آن
همان مراسم عبادي كه در مسجد انجام مي گيرد عمل مي شود. به
طور كلي زندگي اسلامي به دو قلمرو ديني و دنيوي يا شرعي و
عرفي تقسيم نشده است. هر مسلمان كه از نظر فكري سالم و
داراي اصول اخلاقي باشد مي تواند وظيفه امام را در نماز
عهده دار شود. اين وحدت حيات در يك رنگ بودن شرايط خارجي
اين زندگي متجلي است.
چه در داخل يك مسجد و چه در يك خانه شخصي، قانوني كه بر آن
حكم فرماست تعادل و توازن و آرامش و صفاست. تزئينات آن
نبايد هيچگاه ناقض فكر معنوي باشد در واقع تزئين درمعماري
اسلامي با وزن و نظمي كه دارد كمك مي كند تا خلائي به وجود
آورد كه بدنه ي نا پخته ي ديوارها و ستون ها را جذب كند و
اثر سطوح بزرگ سفيد را كه آن چنان شاخص داخل عمارت هاي
اسلامي
است بيشتر سازد. روي كف اطاق هاي خانه هاي سنتي اسلامي
مانند مساجد هيچگاه با كفش راه نمي روند و اطاق ها پر از
ميز و صندلي نيست.
قسمت مهمي از وحدت زندگي اسلامي
با پوشيدن لباسهاي روزانه كه ديگر مطابق با مراسم ديني
مسلمين نيست از بين مي رود. لباس يكي از
اركان چهار چوبه اي بود كه هنر اسلامي براي
اسلام بوجود آورد، و هنر لباس پوشيدن به هيچ وجه كمترين
هنرهاي اسلامي نيست، چنانکه قرآن به وضوح دستور مي
دهد «يابني آدم خذوا زينتكم عند كل مسجد»
لباس مردانه
ي سنتي در اسلام انواع و اشكال فراوان دارد لكن همواره
اهميتي را كه اسلام از براي مرد به عنوان خليفه و عبد
خداوند قائل است منعكس مي سازد، بنابراين در عين حال با
وقار و متين است، حتي مي توانيم بگوييم در عين حال شاهانه
و درويش وار يا
با شكوه و ساده است. اين لباس طبيعت حيواني انسان را
مي پوشاند و خصوصيات انساني را تقويت مي كند، حركات انسان
را با وقار مي سازد و انجام حركات مختلف نماز را آسان مي
سازد. بر عكس لباس جديد اروپايي در حاليكه ادعا مي كند
انسان را از عبوديت آزاد مي سازد در واقع منكر وقار فطري
انسان است.
ديديم كه طرد تصوير در هنر اسلامي كه در
ممالك سني از كشورهاي شيعه شديدتر است حتي در سطح هنر يك
معني مثبت دارد از آنجايي كه وقار را به انسان باز مي
گرداند، وقار كه مي توان گفت در جاهاي ديگر توسط تصوير
انسان غصب شده است. عدم تحركي كه برخي هنر اسلامي را به
علت آن انتقاد كرده اند به يك معني با نبودن تصوير ارتباط
دارد از آنجا كه با ساختن از خود است كه بشر تغيير مي كند.
انسان روح خود را بر كمال مطلوبي كه به آن شكل
مي بخشد و آن را مي سازد مي دهد و به اين نحو خود تحت نفوذ
قرار مي گيرد تا اينکه مجبور مي شود تصويري كه از خود
ساخته است عوض كند، و اين امر به نوبه ي خود باعث عكس
العمل در او مي شود و به همين نحو اين سلسله بدون وقفه
ادامه مي يابد چنانكه در هنر اروپايي از دوره اي كه آن را
رنسانس مي نامند، يعني از زماني كه اهميت رمزي و تمثيلي
تصوير به فراموشي سپرده شد، ديده مي شود، معمولاً هنر ديني
توسط قوانين سنتي خود از هبوط در اين سيل تغيير و تحول
مصون مي ماند. لكن به كاربردن تصاوير بشري همواره خطير است
از آنجا كه در انسان اين تمثيل وجود دارد كه محدوديت هاي
رواني خود را به تصويري كه مي سازد، علي رغم تمام قوانين
سنتي، منتقل سازد. سپس زودتر يا ديرتر انسان عليه آن قيام
مي كند و قيام او نه تنها عليه تصوير است بلكه عليه حقيقتي
است كه تصوير، تمثيل و نشانه آن است، بروز مرض مسري کفر و
اهانت به دين که در بعضي ادوار تاريخ اروپا ديده مي شود
قابل تصور نيست مگر به علت انحطاط واقعي هنر ديني كه پايه
ي آن تصوير بشري است. اسلام تمام اين مسئله را ريشه كن مي
كند، دراين امر مانند امور ديگر اسلام خود را به صورت
آخرين اديان جلوهگر مي سازد، ديني كه ضعف بشرهاي واقعي را
در نظر مي گيرد و خود را به عنوان دين حنيف آشكار مي سازد.
سكون هنر اسلامي كه مورد انتقاد قرار گرفته است صرفاً
فقدان هرگونه محرك ذهني و فردي است. هنر اسلامي هنري است
كه با مسائل نفساني سرو كار ندارد و فقط آن عوامل را حفظ
مي كند كه براي همه زمانها و ادوار حائز ارزش است.
علت توسعه ي اعجاب انگيز تزئينات هندسي در
هنر اسلامي نيز همين است. برخي كوشيده اند تا وجود اين
توسعه را معلول تحريم تصوير بدانند كه باعث خلائي شد كه
نوعي ديگر از هنر آنرا پر كرد، لكن اين دليل كافي نيست.
طرح هاي اسليمي بجاي تصوير به كار برده نشده است بلكه درست
عكس هنر تصويري و ناقض آن است. با مبدل ساختن يك سطح به
بافتي از الوان و يا در نقاشي از نور و ظلمت، تزئين مانع
اين مي شود كه ذهن بيننده بروي صورت خاصي كه «من» مي گويد
متمركز شود. چنانكه يك تصوير مي گويد «من» مركز طرح اسليمي
همه جاست و هيچ جا نيست، هر اثبات يك نفي به دنبال دارد و
هر نفي اثباتي.
دو نوع طرح اسليمي متداول وجود دارد: يكي
از آنها طرح هاي هندسي در هم پيچيده اي است كه مقدار كثيري
ستاره هاي هندسي كه شعاع هاي آن در طرح هاي لطيف و بي
پايان به هم پيوسته است تركيب يافته است. اين نوع طرح
اسليمي يك رمز گيرا از مقام شهودي انسان در مرتبه اي است
كه وحدت را در كثرت و كثرت را در وحدت مشاهده مي كند.
آنچه معمولاً به نام طرح اسليمي معروف است
مركب از اشكال نباتي است كه تا آن حد به صورت سبك خاص هنر
اسلامي در آورده شده است كه هر گونه شباهت خود را به طبيعت
از دست داده و صرفاً پيرو قوانين وزن است.
اين طرح اسليمي واقعاً يك رسم وزن است كه
هر خط آن در دوره هاي مكمل يكديگر در حال موج زدن است و هر
سطح، سطح متقابل خود را در بر دارد، طرح اسليمي در عين حال
منطقي و داراي وزن است، رياضي و داراي آهنگ موسيقي است. از
لحاظ روح اسلام اين حقيقت داراي نهايت اهميت است كه طرح
اسليمي تعادلي است بين سكر عشق و صحو عقل.
در چنين هنري جنبه ي انفرادي هنرمند به
اجبار از ميان برمي خيزد بدون اينكه شادي خلاقيت از او سلب
شود، بلكه اين شادي كمتر جنبه ی شهواني و بيشتر جنبه ي
معنوي به خود مي گيرد. از بين بردن هر گونه شادي كه از
خلاقيت سر چشمه مي گيرد فقط امتياز صنعت جديد است. و اما
در مورد هنر سنتي و حتي فقط در مرحله ي صنايع دستي، زيبايي
آن لذت عميقي را كه با ساختن آن توأم بوده است اثبات مي
کند.
وانگهي خصلت كلي و عمومي تزئين هندسي كه
اساس آن اصولاً
يكي است، چه در يك قالي بدوي باشد و چه در تزئين ظريف شهر
نشيني، كاملاً مطابق با طبيعت جهاني اسلام است، كه باديه
نشينان صحرا با علماي شهرها و عصر مؤخر را با زمان
حضرت ابراهيم (ع) متحد مي سازد.
آنچه تاكنون گفته ايم غير مستقيم گفتار
منتقدان اسلامي را كه در بدو امر متذكر شديم پاسخ داده
است، لكن هنوز به اين امر نپرداخته ايم كه مفهوم هنر در
تفكر اسلامي
چيست؟ از نظرگاه تفكر اسلامي هنر را نمي توان هيچ گاه از
يك صنعت كه پايه ي مادي آن است و يك علم كه به طور منظم
انتقال مي يابد جدا ساخت. هنر يا فن به معناي خاص آن هم از
صنعت و هم از علم
بهره مند است، وانگهي اين علم فقط يك علم منطقي و استدلالي
نيست بلكه بيان يك حكمت است كه اشياء را به اصول كلي خود
مرتبط
مي سازد.
پيغمبر (ص) فرمودند: « ان الله كتب الاحسان
علي كل شئ» كمال يا زيبايي شئ درحمد و ثناي آن از پروردگار
است يا به عبارت ديگر يك شئ کامل يا زيباست تا حدي که يک
صفت الهي را متجلي می سازد. پس ما نمي توانيم کمال هيچ شئ
را بدست آوريم مگر اينكه بدانيم چگونه آن شئ
مي تواند آيينه صفت خداوند باشد.
اگر معماري را به عنوان نمونه برگزينيم مي
بينيم كه پايه ي مادي آن فن معمار است و علمي كه با آن سر
و كار دارد هندسه است. در معماري سنتي هندسه محدود
به جنبه هاي كم و بيش كمي نيست مثلاً مهندسي جديد، كه جنبه
ي كيفي آن در قوانين تناسب و هم آهنگي نمايان است و توسط