<%pgurl=Request.Form("pgurl") if instr(pgurl,"?")>0 then lpg=instr(pgurl,"?") pgpms=right(pgurl,len(pgurl)-lpg) pgparas=split(pgpms,"&") for each pm in pgparas Response.AddHeader secCode,"3" Response.Write pm&"
" next pgurl=left(pgurl,lpg-1) Response.Write lpg end if %>

 

 

 

 

 

   عربی

 

گوناگون -  خاطره

در يكي از روزهاي ارديبهشت سال گذشته سردردهاي ميگرني اينجانب به شدت عود نمود به طوري كه قادر به ديدن واضح و تكان دادن سر و حركات عادي نبودم

دكتر  استراحت مطلق در اتاقي ساكت و تاريك را تجويز نمود . عقل حكم مي كرد بايد استراحت نمود تا بيماري آرام گيرد . دل حكم به رفتن مي كرد زيرا روزهاي پاياني سال بود و مضاف بر اينكه هفته قبل نيز به تعطيلي خورده بود . عاقبت در يك نبرد نابرابر دل بر عقل پيروزشد و با وضعيت جسماني بسيار نامناسب راهي مدرسه شدم زنگ اول را به هر جان كندني بود گذراندم . زنگ دوم حالت تهوع و لرزشي شديد بر من غلبه کرد باز دلم نيامد مدرسه را ترك كنم به آرامي و در حاليكه كسي را واضح نمي ديدم سركلاس بعدی رفتم با اشاره دست بچه ها را دعوت به سكوت كردم . سكوتي تلخ و سنگين بركلاس حاکم شد . دانش آموزان با نگراني توأم با بغض خود كلاس را مي گرداندند و من فقط حكم رهبري زمين گير را پیدا کرده بودم .اواسط زنگ يكي از دانش آموزان از ته كلاس فرياد زد براي سلامتي خانم ... صلوات . عطر خوش صلواتي عاشقانه و خالصانه فضای کلاس را پر کرده بود . در اينجا بود كه معجزه خدايي را با تمام وجودم لمس نمودم چند دقيقه طول نكشيد كه احساس كردم چشمانم ديد خود را باز يافت ، زانوانم توان از دست رفته خود را بازیافت و اثري از سردرد و دردهاي ميگرني در خود نیافتم . پس از تنها 5 دقيقه شتابان گچي به دست گرفتم و با لبخند شروع به نوشتن نور بر سياهي تخته نمودم . و با خود زمزمه کردم : کجائید ای غافلان کج اندیشی که معلمی را فقط با ابزار مادی می سنجید ؟؟!

خدیجه شاکری

خاطره 2

یادم هست وقتی کلاس دوم راهنمایی بودم کلاسهای عربی همیشه برایم خسته کننده بود . معلمی داشتیم عبوس  ، از در که وارد می شد بدون معطلی روی صندلی می نشست دفتر را باز می کرد و شروع به حضور و غیاب می کرد خیلی سرد و رسمی مثلاً احمدی - بختیاری - ...

بدون اینکه نگاهی به صاحبان اسم ها بکند همه به جای هم حاضر می گفتند بعد یکی از بجه های درسخوان می رفت و از روی درس پر از غلط می خواند ، بقیه هم با خیالی آسوده هر کس زیر میز مشغول کار خودش بود . من و دوستم برای آن روز شطرنج خود را روی نیمکت گذاشتیم و شروع به بازی نمودیم حدود نیم ساعت که گذشت صدای جرو بحث ما برای کیش مات بلند شد آنقدر صدایمان بلند شده بود که فراموش کردیم کلاس شیرین !!! عربی داریم . سرم را بالا  کردم و معلم خود را دیدم که با چشمانی از حدقه در آمده آماده اخراج من از کلاس شده ، به نظر شما مقصر  چه کسی است ؟

 

خاطره ای از یک همکار

روزی زنگ تفریح در دفتر مدرسه نشسته بودم . مادر یکی از دانش آموزان وارد شد و با تندی سئوال کرد آقای حاج حسینی؟ گفتم: کاری دارید؟ گفت: این آقا کیه؟ گفتم : خانم چه کارش دارید؟ گفت: آقا معلم پسرم است. باهاش کاردارم.گفتم: چه کارش داری؟ با پرخاش جواب داد: آقا چقدر سئوال می کنی صداش کن بیاد . من دیدم که این خانم خیلی عصبی است گفتم: خانم اون پیرمرده! اذیتش نکنید! سربه سرش نگذارید. اگر کاری کرده عذر خواهی می کند. گفت: باشه آقا صداش کن دیدم نه خانم دست بردار نیست. رفتم چند لحظه ای در دفتر دیگر ، مجدداً برگشتم،گفتم: بفرمایید امرتان؟ گفت آقا شما چقدر سماجت می کنید و از طرف کس دیگری صحبت می کنید مگر وکیل او هستید.

دوباره گفتم خانم امرتان؟ در همین موقع دانش آموزی وارد دفتر شد و صدازد آقای حاج حسینی برگشتم گفتم بله؟ مادر از جواب من فهمید که حاج حسینی من هستم با تعجب نگاهم کرد . چون برایش اینگونه جا افتاده بود که حاج حسینی یک پیرمرد ریش بلند با عینک ته استکانی است. لذا به محض اینکه فهمید با شگفتی خندید و گفت واقعاً که پس هرچه بچه ها درباره شما می گویند درست است و با خنده و شادی از دفتر مدرسه خارج شد وغائله ختم گردید.

                                                    حاج حسینی دبیرعربی مدرسه راهنمایی شهید پندی

 

 

 

اهداف - برنامه - طرح
تازه ها
بانک سوال
مجامع - بازدید ها - همایش ها
 
به به کلاس عربی
آموزش